جیغ بنفش و…
گریه بچه سر و ته و یه جریان تازه…
جو صمیمی خونه و …
جعبه های رنگ رنگی و …
جریان زمان…
جیک جیک جوجه های رنگی و …
جورابای پاپیون دار جیگری و …
جیش شب بخیری و…
جنگل قصه و …
جریان زمان…
جمع و جذر و جغرافیا و …
جایزه سر صف و …
جزء سی ام قرآن و …
جلد فانتزی دفتر نقاشی و…
جیم زدن از مدرسه و …
جریمه مشق شب و …
جوگیر شدن جلو دختر دایی و …
جانماز همیشه پهن مادربزرگ و …
جان آفرین همیشه جاوید و …
جریان زمان…
جوش غرور و جهل جوونی و …
جر و بحث های همیشگی و …
جاخالی از سیلی بابا و …
جادوی زن و …
جشن تکلیف و …
جریان زمان…
جنده محله و …
جرم عاشقی و …
جزوه واسه بهونه و …
جفنگ های عاشقونه و …
جرئت یه پیشنهاد و …
جلق و جفت گیری خیالی و …
جنابت شبونه و …
جدایی های مکرر و …
جریان زمان…
جمهوری و جامعه وحشی و …
جای مهر روی جبهه پیشانی و …
جانباز نود درصد و جلو زدن سر صف و…
جهاد اقتصادی و جبر و جبروت رهبر و …
جنگ نرم و جواب کوبنده و …
جد مقدس و جمال محمد و…
جریان زمان…
جزام روحی و …
جبران جهالت جوونی و …
جستجوی آینده و …
جیب خالی و جوهر مردانگی و …
جویای کار تو روزنامه و …
جرم و جنایت و ترس گذشت جوونی و …
جرواجر شدن دل و …
جمعه تاریک و جنون آنی و …
جثه خمیده و …
جسد زنده و …
جای تنگ و جستجوی آزادی و …
جمع کردن جل و پلاس و…
جاده و جدایی و …
جریان زمان…
جو ساکت و آروم و …
جیک جیک جوجه گنجیشکای پشت پنجره و …
جمال جانان و ترس جفا و …
جاسیگاری و دود جوینت و…
جام شراب شیراز و …
و جریان زمان…
جان به جان آفرین دادن و …
همچنان جریان زمان…
همچنان جریان زمان…
ارسال شده در مورخ ۴ اردیبهشت ۹۱ توسط محی سنیسل | موضوعات: نوشته هام | نظرات: ۳ نظر
نحسی ۱۳ امسال:
دفتر هرکسی یه روزی بسته می شه.
یادم می مونه، یادتون می مونه؟!
“سلام خـدا”
این پایین… روی زمین… زیر این سقف… منم… محی…
آره… هم اسمیم، می بینی؟ خیلی چیــزامون شبیه همه… اینقدر شبیه که بعضی وقتا خودمو جـای تو جــا می زنم…
البته نترس، سو استفاده نمی کنم از اسمت و موقعیتت… روی پَستیم که رو می شه، نهایتش یه نفر رو دوا درمون می کنم، البته خب حتماً می دونی که هرکی یه متدی داره واسه خودش.
ازین حرفـا بگذریم، اومدم بشینم با همـزادم دو کَلوم حرف حساب بزنم. چایی هم دَمه… آخه شنیدم می گن جدیداً از عرش به فرش میای و با ما فقیر فقرا چایی می خوری… اینقدر هم اسمی شدی که واست شعر هم گفتن: “خدا نشسته با ما چــای می نوشه”
دیدی بازم از حرف دور شدیم؟ کلاً منو تو هر وقت میایم حرف بزنیم یکی مزاحم می شه. خروسای بی محل، یکی میگه عربی بگو، یکی میگه خم شو بعد بگو… نگران نشو… مشکل از طرف منه… آنتن نمی ده… احتمالاً باید یکم “جا به جا” شم تا بشه راحت باهات حرف بزنم…
راستش می خواستم هم ازت تشکر کنم، هم گلایه…
خواستم بگم دمت گرم واسه هر چی بهم دادی… ولی کاشکی می چربوندیش…
دمت گرم واسه مغــزم… ولی کاشکی User Guide رو هم می دادی باش…
دمت گرم واسه جُربُزه ام… اما کاشکی یکاری می کردی برعکس کار نکنه… واسه غریبه نوکر و واسه دوست غریبه… هِـــه…
دمت گرم واسه دلم… ولی کاشکی می زدی تو سرم بهم می گفتی این دِله… نه بند حاجت که به هرچی دسّم اومد ببندمش…
دمت گرم واسه چشمام… اما کاشکی یکم گزینشی عمل می کرد… آخه خداجون… اینجا دیدن خیلی چیـــزا عادی شده واسمون…
دمت گرم واسه گوشم… ولی کاشکی از اَزل یکاری نمی کردی بهش بگن دروازه… مثلا می گفتن صافی… که یه بدرد بخور ها رو نیگه داره، اون آت و آشغالا رو رد کنه بره…
دمت گرم واسه حافظه ضعیفم… که نمی ذاره یروز یادم بیاد امروز چی بودم، همونجوری که امروز یادم نمیاد یروزی چی بودم…
حالا بیخیال… دو خط دیگه می نوشتم با خواجه عبدالله اشتبام می گرفتی…
خلاصه، می دونم سرت شلوغه… مخصوصاً تو این دوره زمونه که زیاد صدات می زنن… البته می دونی که خیلیاش واسه رنگ کردنه… ولی خب، بقول قدیمیا، “قربون اون کرَمت برم” که برو خودت نمی یاری و باز جواب می دی… مال ما که واسه رنگرزی نیست…
ببین، من نهایتش ۵۰ سال عمر کنم، می خوام آخر این ۵۰ سال دنبال راه دررو واسه دو سه روز عمر بیشتر نباشم… منظورم اینه که رو سفیدمون کن دیگه… پیش خودمُ خودت… گــور بابای بقیه…
حلّه؟
همزادِ همنامت، محی…
چند ماه پیش به خودم می گفتم که چقدر خوب می شد اگر میشد یه روزه همه زندگی گذشته رو بذاری کنار و یه زندگی جدید شروع کنی…
۱۸ تیر ۹۰، وقتی اولین روز اعزامم رسید، ناخودآگاه این اتفاق هم افتاد واسم. توی یه روز از میون اون همه دوست و خوشگذرونی، تلپی افتادم وسط یه کویر که فقط گردباد داره و عقرب سیاه.
موبایل و لپ تاپ و صندلم تبدیل شدن به کارت تلفن و کش گتر پا و پوتین. عجب سختی گذشت.
ولی یه خوبی داشت اینجا. یه سری آدم که منو نمی شناسن و می تونم هرجوری که دوست دارم خودم رو بهشون بشناسونم. عیب هامو مخفی کنم و خوبی هامو چند برابر جلوه بدم.
شدم خداشون و همه بهم احترام گذاشتن. خوش می گذشت. صبحها بیشتر از همه می خوابیدم و کمتر از همه رژه می رفتم… اگر پوست من ۲ درجه سوخته بود، اونا ورای ۱۰ درجه بودن.
اما غروبای کویر نمی ذاره راز تو دلت بمونه. وقتی خورشید قرمز می شه، انگار توام باید بریزی بیرون. فرقی نمی کنه واسه کی. واسه هرکی کنارته، حتی اگر لحجشو متوجه نشی، یا وقتیم کسی کنارت نیس، باس با انگشت درد دلاتو واسه شن های روی زمین حک کنی.
دلم واسه اون زندگی قدیمیم، واسه اون خوابیدن تا لنگ ظهر ها و اس ام اس های لنگ ظهر به بعد واسه پیدا کردن برنامه شب تنگ شده بود. خیلیم تنگ… واسه همه اون چیزهایی که توی زندگی قبلی همه دار و ندارم بودن و حالا شده بودن ندارم…
دلم تنگ شده… خیلیم تنگ…
ارسال شده در مورخ ۳۰ مرداد ۹۰ توسط محی سنیسل | موضوعات: نوشته هام | نظرات: ۹ نظر
چشام خسته شده بود از زل زدن به مانیتور. خواستم زیر باد پنکه بشینم و با یه چایی خستگی رو از تنم بیرون کنم.
یه کتاب روی میز بود، بازش کردم تا ببینم چیه، اما باد پنکه کتاب رو ورق می زد، اونقدر سریع که از بین هر چند صفحه ای که می گذشت فقط چند تا کلمه رو می تونستم بخونم.
خواستم دستمو بذارم بین صفحاتش تا نگهش دارم و بخونمش، اما تا دستمو بلند کردم، کتاب به صفحه آخرش رسیده بوده و تنها چیزی که می شد توی اون صفحه سفید دید، کلمه سیاه پایان بود…
خندم گرفت، نه از کتابه، از زندگی ما آدما که مثل اون کتابه.
هر روز و هر لحظه اش یه صفحه از کتاب و پر از چیزهای خوب و بد و جدیده.
ولی خب، زمان هم بیکار ننشسته! مث باد همون پنکه میزنه زیر لحظه هاتو با خودش می برتشون، تا بیای به خودت بجنبی، جلد چرمی و سنگین کتاب زندگیت مث یه سنگ قبر میوفته رو تو و لحظه هات… مث یه بختک، اینقدر سنگینی می کنه که حتی همون باد هم نمی تونه برش گردونه.
آخرش هم کلی کلمه های نصفه و نیمه داری که حتی اگر بهترین نویسنده دنیا هم باشی با اون کلمه هایی که هیچ کدومشون ربطی به هم ندارن، نمی تونی جمله خوبی درست کنی!
ترجیح می دم قبل از اینکه به پایانم برسم، حداقل یکی از صفحه های کتابم رو کامل بخونم…
حتی اگر بد باشه، خیلی بهتر از یه جمله بدون فعل و مفعوله!
خدا رو چه دیدی، شاید بشه توی همین صفحه ای از زندگی که من سالهاست توش موندم، اون پایین هاش یه چیز امیدوار کننده پیدا کرد.
حتی اگر پاورقی باشه…